Download complete video now!

داستان کون دادن خفن زن شوهر دار هوس سکس مقعدی میکنه، این داستان از یه سایت سکسی

داستان کون دادن خفن زن شوهر دار

داستان کون دادن داستان سکسی‌ خفن و توپ که حسابی‌ حشری میشید و کیر یا کوستون هوس سکس مقعدی میکنه، این داستان از یه سایت سکسی‌ گرفتم که زنه خودش توش عضو بوده و از کون دادنش به شوهرش فیلم گرفته و گذاشته تو اینترنت.
این خانوم با این کون تپل و سفید یکی‌ از کاربرای معروف سایت پورن هاب هست که وقتی‌ با شوهرش سکس میکنه فیلمشو میگیره و میذاره تو سایت تازه حلقه نامزدی هم تو انگشتش هست، خیلی‌ حشری و خفن سکس میکنه با اون موهای بلوند و کون گنده وقتی‌ قمبل میکنه خیلی‌ سریع کیر شوهرش راست میشه و می‌خواد که حسابی‌ بکنه تو کونش، اگه عکس‌ها رو هم نگاه کنید میتونید بفهمید که سکس مقعدی چجوری هست یعنی‌ یه جور داستان آموزشی هست، مرد اول سوراخ کونه زنشو با زبون خیس میکنه تا یه ذره.

اینم کلیپ از موقع کون دادن زنه که نگاه کنید شهوتی

میشید پس اگه دوست ندارید الان جلق بزنید بیخیال بشید چون خیلی‌ شهوتناک هست.
داستان کون دادن خفن زن شوهر دار ساک زدن واسه شوهر باز کردن سوراخ کون کردن نوک زبون تو سوراخ کون با نوک زبون سوراخ کونشو نرم میکنه تا درد نکشه آماده کردن واسه کون دادن با کرم گشاد کننده کون نرم کردن کون کردن کیر تو کون حشری شده از اینجا کون دادن خفن شروع می‌شه و از قیافه زنه معلومه که داره حال میکنه چون شوهرش می‌دونه چجوری واسه کون دادن آمادش کنه حشری کردن کردن کون تپل و سفید خانوم ریختن آب کیر رو کون گنده. گشاد بشه بعد با یه کرم که مخصوص کون دادن هست سوراخشو چرب میکنه تا موقع کون دادن درد نکشه و بعدش خیلی‌ آروم آروم کیرشو میکنه تو کونش یعنی‌ همون اول خیلی‌ تند و وحشی نمیکنه تو کونش که دردش بیاد و بیخیال کون دادن بشه واسه همین هست که سکس مقعدی مرحله داره و انجامش اسون نیست.

ﺩﺭﺍز ﮐﺸﯿﺪ، ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺷﻮ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ به هم ﻭ ﻣﻨﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ به ﻋﻘﺐ

و ﺟﻠﻮ کردن… یه دفعه، آبم ﺍﻭﻣﺪ، ﺭﯾﺨﺖ ﺭﻭی گردنش و سینه هاش… بعد از چند لحظه، توی ﺑﻐﻠﺶ برای چند ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﻭ… می‌بوسیدمش…
فردا صبح که از خواب بیدار شدم، به این فکر کردم که من از کجا به سپیده رسیدم داستان عاشقی سکسی‌… کافه آبی!؟ نه دقیقا… میبینید!؟ سرخیِ بدبخت، به زردی از من گفت و من بسکتبالی شدم و بعد از یه موفقیت، به خونه ی زردی کشیده شدم و بنفشه سعی کرد منو تو دردسر بندازه ولی باعث شد من توی اون شب، توی کافه آبی، عشقم، سپیده رو ملاقات کنم؛ آدمای رنگارنگ برای ما زنجیره ای از اتفاقات رنگارنگ رو رقم میزنند که گاهی اوقات، در پس اون اتفاقات معمولی، یه اتفاق خوب و بهتر منتظرمونه : «…دنیا شاعری با جیب های خالی بود که، برای لمس دستان معشوقه اش، جوهر خودکار روی شلوار سفیدش پس داد و، آبی شد…»

با هم حرف زدیم اسمش سپیده بود و من فرداش فهمیدم همون خانم بازرس بود

میگفت برای یه کاری اومده به شهر. صورت قشنگی داشت، به قشنگی یه اتفاق خوب. عاشق کتاب خوندن بود، حتی یه رمان هم بهم معرفی کرد، رمانی به اسم آبنبات چوبی. از طرفدارای سینما بود. توی حرف زدن از تکیه کلامای خاصی استفاده میکرد آخه متوجه شدم که ﺭﻭ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﺣﺴﺎﺳﻪ…
ﻫﻤﻮﻥ ﻃﻮﺭﯼ که ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻣﻮ ﻭ ﻣﯿﻤﺎﻟﯿﺪﻡ، آروم ﻟﺒﺎﺳﺸﻮ ﺩﺭآوﺭﺩﻡ داستان عاشقی سکسی‌؛ یه ﺳﻮﺗﯿﻦ ﺑﻨﻔﺶ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺗﻨﺶ ﺑﻮﺩ، ﺩﺳﺘﻤﻮ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺳﻮﺗﯿﻦ ﻭ دوباره ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺷﻮ مالیدم، ﺍﻭﻧﻢ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮐﺮﺩ تو شورتم و، ﮐﯿﺮﻣﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ به ﻭﺭ ﺭﻓﺘﻦ باهاش… ﺍﯾﻨﻘﺪر سپیده ی من ﺣﺸﺮﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ که ﺳﺮﯾﻊ ﻟﺒﺎﺳﺎﻣﻮ ﺩﺭ آورد، ﻣﻨﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻬﻮﺗﺸﻮ ﺩﯾﺪﻡ، آروم ﺯﯾﭗ ﺷﻠﻮﺍﺭﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻟﯿﺸﻮ ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺯ ﭘﺎﺵ ﺩﺭآوردم؛. خلاصه بگم، خودش بود! همون عشقی که تو کافه آبی دنبالش میگشتم! دوست داشتم زمان می ایستاد و تا آخر عمرم همون جا توی کافه آبی با سپیده حرف میزدم، ولی دیشب هم مثل بقیه شب ها گذشت… البته، همونطور که میدونید، شماره دادم!

احساس ضعف شدیدی کردم

چند روز بود که غذای درست و حسابی نخورده بودم، پولهام هم ته کشیده بود، چشمام از ضعف سیاهی می رفت . . . دیروز یه پسره بهم گفته بود فردا ساعت نُه بیا، استادکارم میاد، باهاش صحبت می کنم تا استخدامت کنه. اما یه کم دیر شده بود و من با عجله یه آبی به دست و صورتم زدم و رفتم کنار خیابون و منتظر تاکسی وایسادم که سریع تر منو برسونه. سرم داشت گیج می رفت و ضعف کرده بودم، ولی نمی خواستم این شانسو از دست بدم. چند لحظه بعد یه ماشین جلوی پام وایساد و من سوار شدم و بهش آدرس دادم. بعد از چند لحظه متوجه شدم راننده تو آیینه جلو داره منو نگاه می کنه. یه سبیل خیلی بی ریخت داشت که به دو طرف لبش آویزون بود و یه گردنبند طلایی رنگ انداخته بود گردنش. قیافه عوضیش رو نگاه کردم و خودمو اخمو نشون دادم که طمع وَرش نداره. حالم لحظه به لحظه بدتر می شد. گفت: اونجا می خوای بری چیکار آبجی؟ نمی دونم چرا این سوالو ازم پرسید، شاید ریخت و قیافه ام اینقدر به هم ریخته و شلخته بود که هر کسی به خودش اجازه می داد برام تعیین تکلیف کنه. یه کم سرمو تکیه دادم به شیشه، اما تکون های ماشین حالمو بدتر کرد. من که نمی خواستم کم بیارم بهش جواب دادم: من خیاط هستم و دنبال کار می . . . این آخرین جمله ای بود که تونستم بگم، جلوی چشمام سیاه شد و دیگه چیزی نفهمیدم.

وقتی به هوش اومدم دیدم تو یه اتاق کوچیک روی تخت دراز کشیدم

اطرافم رو نگاه کردم. روی میز کنار تخت یه لیوان آب قند بود و یه بشقاب برنج و یه کاسه خورش. اونقدر گشنه بودم که* بلافاصله شروع کردم به خوردن، غذا سرد سرد بود و معلوم بود از یکی دو ساعت پیش اینجا بوده. یه کم که سیر شدم و حواسم اومد سر جاش، متوجه موقعیتم شدم. اینجا به هیچ درمانگاه و بیمارستانی شبیه نبود. سریعا به مانتوم و دکمه هاش نگاه کردم. بعد لباس های زیرم رو چک کردم. به نظر نمی رسید دست خورده باشن یا باز و بسته شده باشن . . . یه کم خیالم راحت شد که در مدتی که بیهوش بودم کسی بهم دست درازی نکرده. بعد پاشدم و با دلهره و اضطراب رفتم سمت در که ببینم کجا هستم. هنوز احساس ضعف شدیدی می کردم و به زحمت راه می رفتم. در رو با احتیاط باز کردم و رفتم تو سالن.
همون آقای راننده عوضی رو دیدم که روی کاناپه خوابیده بود. فهمیدم احتمالا تو مخمصه بدی گیر کردم، خیلی با احتیاط برگشتم تو اتاق، هر چی گشتم کیفم رو پیدا نکردم، ضعف شدیدی هم داشتم که می دونستم تا سر خیابون بیشتر دوام نمیارم. بنابراین ترجیح دادم، تا زمانی که حالم بهتر نشده و کیفم رو پس نگرفتم، همینجا تو اتاق بمونم. پشت در اتاق تکیه دادم که اگه خواست بیاد تو، جلوشو بگیرم، نشستم و دوباره گریه کردم.

ده دقیقه بعد دوباره پا شدم اومدم ببینم بیدار شده یا نه

هنوز خواب بود. با احتیاط رفتم تو آشپزخونه و یه مقدار نون و دو تا گوجه و ته مونده یه چیپس رو ورداشتم. یه کارد میوه خوری هم پیدا کردم و اُوُردم که از خودم دفاع کنم. چیز بهتری پیدا نکردم. چند دقیقه بعد صدای پا رو شنیدم که داشت می اومد سمت اتاق، محکم خودمو به در اتاق چسبوندم که بازش نکنه. چند بار در زد، بعد صدا زد: خانوم . . . خانوم . . . وقتی دید جواب نمیدم، دستگیره در رو چرخوند . . . من بی اختیار از ترسم داد زدم و گفتم: برو گم شو از اینجا، با من چیکار داری، از پشت در برو کنار عوضی . . . کیفم رو چرا ورداشتی آشغال عوضی . . . اونم بالاخره عصبانی شد و مرتبا می گفت: آروم باش دختره ی بی شعور، آروم باش، آروم باش.
بعد از چند دقیقه کیفم رو اُوُرد و من لای در رو با ترس و لرز باز کردم و کیفم رو از دستش کشیدم. داخلشو نگاه کردم، همه وسایل سر جاش بود.

می دونستم برای کردن من داره برنامه ریزی می کنه. حاج صادق، با اون همه کبکبه و دبدبه نتونست جلوی یه دختر بیست و یک ساله خوش بر و رو خودشو بگیره، چه برسه به این لات بی سروپای عوضی. خدا می دونه زمانی که منو تو بی هوشی بغل کرده و داشته می اُوُرده اینجا، چقدر دست مالیم کرده. عمرا دیگه بزارم دستش به من برسه. واسه چی منو نرسونده درمونگاه؟ واسه چی منو اُوُرده توی یه خونه خالی؟ حتما می خواد سر یه فرصت مناسب بهم دست درازی کنه. تو همین فکرا بودم که صدای باز و بسته شدن در خونه و صدای حرف زدن دو نفر رو از توی سالن شنیدم.* قلبم وایساد. احتمالا رفته یکی از دوستاشو اُوُرده که به کمک همدیگه منو بگیرن که سر و صدام در نیاد و بعدش . . .

داستان سکسی
TUSHY I tried anal with my roommate

داستان کون دادن

russian sex hot

From:
Date: November 28, 2020
Actors: Arya Fae / Karla Kush