Download complete video now!

داستان رابطه مجازی من هر شب هرچند مجازی ولی تو بغل هم با کلی استیکر و گیف میخوابیدیم

داستان رابطه مجازی من

داستان رابطه مجازی من این داستانو می نویسم و واقعیته و زندگی خودمه و دلم میخواد بگم تا خالی شم، سکسی هم زیاد نیس، لطفا اگه حوصله خوندن یه احساس واقعی رو ندارید نخونین که وقتتون هدر نره! شهر طرفم اصفهان نبود ولی حالا مثلا اصفهان!!
من یه پسر 19سالم که چند ماه پیش تو یکی از شبکه های اجتماعی یه به طور کاملا اتفاقی با یه دختر 19ساله که اهل اصفهان بود آشنا شدم، خیلی ساده شروع شد و خیلی معمولی هم پیش رفت، من خیلی فضول بودم و رفتم و اینستای طرفو پیدا کردم و فهمیدم اهل تهرانه، برای همین پیگیر شدم که چرا اصفهانه و فهمیدم که اونجا رفته پیش خانواده مادریش میمونه و عکاسی میخونه. یه جورایی دلم گرم شد که میتونیم با هم باشیم چون خانوادش تهرانن پس میاد تهران (البته قرار بود تا چند وقت دیگه کلا تهران باشه) همون روز اول عکس خودشو داد چون عکس رو پروفایلش نبود و من خیلی ازش خوشم اومد، یه جورایی دلمو برد.
خلاصه، روز به روز رابطمون پیش می رفت

علی رغم دعوا ها و به قول امروزی ها کات های چند

روزمون همو خیلی دوس داشتیم و طاقت بدون هم بودنو نداشتیم.باز یه نقطه میذارم میرم جلو ولی کلا تو پرانتز بگم رابطه گرم و خوبی بود مثلا این مدت با اینکه دور بودیم ولی شبا تنها خوابمون نمیبرد و هر شب هر چند مجازی ولی تو بغل هم با کلی استیکر و گیف میخوابیدیم!
رسید به چند هفته پیش که اصرار کرد به خانوادش که بیاد تهران و به بهونه دیدن اونا منو ببینه، همینم شد، شنبه صبح، ساعت 10اینا پرواز داشت به تهران، منم به خودم رسیدم و گل گرفتم و آماده اومدنش شدم، ماشینو برداشتم و رفتم فرودگاه، نشتم تو سالن انتظار تا بیاد، دل تو دلم نبود، هرچند تاخیر داشت، ولی اومد و وقتی رسید با اینکه جمعیت زیادی اونجا بود اومد تو بغلم و هیچی نمیفهمیدیم، چند ثانیه سرش رو سینم بود و بعد راه افتادیم سمت پارکینگ، پارکینگ خیلی خلوت بود، سرشو گذاشت رو سینم و آروم آروم بودیم و اون وسط چند باری هم لباشو بوس کردم و اون از خجالتش خودشو عقب میکشید، یه دستبند مشترکم برامون گرفته بود و همیشه میگفت کاشکی واقعا همیشه پام بمونی و تنهام نذاری! هه!

من زمان امتحانات دانشگاهم بود و اونم خونش از ما فاصله داشت

برا همین یکشنبه به درسام رسیدم و قرار شد دوشنبه برم دانشگاهش تو تهران تا مدارکشو بگیره، با هم اونجا بودیم و کلی گفتیم و خندیدیم و قرار شد سه شنبه هم برم دانشگاهش، آخه خونشون داخل تهران نبود و یکی از شهرستانای اطراف بود، خیلی هم به خاطر باباش تو چش بودن سر همین جایی جز دانشگاه نمیشد رفت. سه شنبه هم آماده شدم و لباس نو پوشیدم و رفتم اونجا علی رغم حدودا 3 ساعتی که تو راه بودم، همه چی خوب بود تا اینکه موقع برگشت وقتی از هم جدا شدیم حتی بدون اینکه توجه خاصی به هم داشته باشیم یا حتی دست تو دست هم باشیم، داداشش که من عکسشو قبلا دیده بودم جلومو گرفتو شروع کرد به سوال پیچو و فش دادن و خورد کردن من، حتی رو سینم کوبید ولی من به خاطر اون دختر هیچی نگفتم، زورم میرسید ولی نخواستم!! بعد بهش گفتم که داداشتو دیدم و اینجور شد و قرار شد تا دیگه من پی ام ندم تا خودش خبر بده، اون شب منو بلاک کرد حالا به هر دلیلی، از فرداشم ساز جدایی زد، ولی من که عقب نمی کشیدم، 1-2 هفته هی من بودم که گرم پی ام میدادم و خواهش که بمون و از این حرفا.

دوباره اون سبیلوی عوضی اومد پشت در و صدا زد

خانوم . . . خانوم . . . منم دوباره داد زدم: آشغال عوضی برو دیگه. گفت: خانم ما کاری باهات نداریم. گفتم: جفتتون عوضی و آشغال هستین، گم شین از اینجا، کور خوندین بی ناموسا. سبیلوی عوضی هر کاری کرد نتونست آرومم کنه و بعد شنیدم که به دوستش میگه: بریم بابا، با این دختره ی بی شعور اصلا نمیشه حرف زد چه برسه به . . . داشتن دور می شدن و بقیه حرفشو نشنیدم. لابد می خواسته بگه : چه برسه به کردنش.
تپش قلبم که به نهایت خودش رسیده بود، کم کم به حالت عادی برگشت و دوباره از پشت در اومدم کنار و روی تخت نشستم و شروع کردم به گریه کردن.
چند دقیقه بعد که مطمئن شدم دوستش رفته، کیفم رو ورداشتم و در اتاق رو باز کردم که از خونه سبیلوی عوضی برم بیرون که همون دمِ در اتاق، دوباره چشمام سیاهی رفت و افتادم روی زمین.
دوباره روی همون تخت بیدار شدم، دوباره همون آش و همون کاسه. اما این بار روسریم افتاده بود وسط اتاق. دوباره لباسامو چک کردم، یه دکمه بالای مانتوم کنده شده بود اما سوتینم باز نشده بود و شلوار و شورتم به نظر نمیومد که در اومده باشن. شاید سبیلو وسط کار پشیمون شده، شایدم چون می دونه من تو چنگش هستم، خواسته منو تو حالت بیداری بکنه که بیشتر لذت ببره. اصلا نمی دونستم ساعت چنده و من چند ساعت بی هوش بودم و خوابیدم. از پنجره بیرون رو نگاه کردم، هوا کاملا تاریک شده بود.

یهو متوجه سر و صدا از توی سالن شدم

چند نفر داشتن با هم حرف می زدن. دوباره دلهره و اضطراب اومد سراغم. اینا دیگه کی هستن؟ بعضی وقتا صدای قهقهه می اومد. بعضی وقتا هم دست جمعی چیزی می خوندن. یکیشون بلند بلند خاطره تعریف می کرد و به هم فحش های رکیک می دادن و می خندیدن. معلوم بود همه شون مست هستن. بعضی وقتا یکیشون می اومد دستشوییِ کنار اتاقم. مرده و زنده می شدم تا از کنار اتاق من رد می شد و برمی گشت توی سالن.
خوب پس برنامه سبیلوی عوضی معلوم شد. لابد قراره من ملکه امشب این جمع باشم. سبیلوی عوضی حالا که نتونسته بود به تنهایی حریفم بشه، رفته بود همه دوستاشو جمع کرده بود و حالا مست و پاتیل فقط یه کوس اون وسط کم داشتن که قرار بود من باشم. مطمئن بودم دیر یا زود می اومدن و دست و دهن منو می گرفتن و می بردن تو سالن و یکی یکی و دستجمعی تا صبح منو می کردن. سرنوشت من معلوم شده بود و بدترین و فجیع ترین مرگ در انتظارم بود . . . اومدم روی تخت نشستم و آخرین گریه هامو کردم . . . توان جیغ کشیدن و کمک خواستن رو هم نداشتم و البته می دونستم فایده ای هم نداره، چون خیلی زود ساکتم می کردن. اما نه، یه راه دیگه هم داشتم. رفتم کنار پنجره و بیرون رو نگاه کردم. هوا تاریک بود، اما می شد حدس زد طبقه سوم یا چهارم هستیم. خوشبختانه سقوط از طبقه سوم یا چهارم آدمو در جا می کُشه. فکر پریدن از پنجره، دریچه امیدی به روم باز کرده بود. احساس بهتری پیدا کردم، بالاخره می تونستم از دست سبیلوی عوضی و دوستاش رها بشم. رهایی ابدی: از دست حاج صادق، از دست مردم، از دست سرنوشت،

از دست این زندگی تلخ و نکبت بار که هیچ لحظه شادی برام نداشت . . . از همه چیز رها می شدم. با این امید به سمت پنجره رفتم، دستگیره رو چرخوندم و یه لنگه پنجره باز شد. خودمو آماده کردم که برم روی لبه پنجره که یهو در باز شد و یه نفر اومد تو. یکی از دوستای سبیلو بود. با هم چشم تو چشم شدیم. من از ترس زبونم بند اومده بود و فقط داشتم نیگاش می کردم که یهو داد زد : بچه ها بیاین اینجا رو ببینین چی پیدا کردم. خواستم از لبه پنجره برم بالا که اومد پاهامو گرفت و کشید پایین. داد و بیداد کردم و بهش فحش می دادم که ولم کنه. چند لحظه بعد یکی دو نفر دیگه شون هم سر رسیدن و منو تو بغلشون گرفته بودن و داشتن دستمالی می کردن و می خندیدن. من فقط داشتم داد می زدم و می گفتم: ولم کنین آشغالای کثافت، عوضیا .

ولی نه بدهکار نبود، میگفت دوسم داره ولی دیگه نمیخواد با من باشه

میگف به هم نمیرسیم! جالب بود برام، آخه همیشه خودش میگف لطفا تنهام نذار، ولی خودش!!!! تا اینکه دیگه چند شب پیش که برگشته بود اصفهان، وسط گرمای محبتم و قربون صدقش رفتن گفت که دیگه بام سرد شده و گرمای قبلو نداره و باید دیگه جدا شیم!! منم که دیگه لال بودم چون همه فامیل و خانواده حال روحیمو میدونستن و فهمیده بودن تقریبا چی شده و هی میگفتن ولش کن، آخرش اون بردو منو مجبور به تسلیم کرد، به عنوان اخرین پی ام ها بش گفتم:
لطفا دیگه برنگرد نفسم چون اگه برگردی از علاقه نیس از تنهاییه، عشقم خوش بخت بشی، خانومم مواظب تموم زندگیم باش، خداحافظت زندگیم!
حالا هم من موندم و خاطراتو تصمیمم به اینکه دیگه دل به کسی نبندم، دیگه نخندم و دیگه وارد رابطه ای نشم!
شرمنده که لحظات شادی براتون نبود، حال خودم هم بعد نوشتن این قضیه خوش نیس، ولی خیلی خالی شدم. فش ندین و بی احترامی نکنین، خیلی هاتون هم پسر هم دختر درد منو لمس کردین!

فیلم سکسی
Ass Traffic hot girls enjoy ass fucking threesome

داستان رابطه مجازی من

sex big ones

From:
Date: November 28, 2020